عاشقم! عشق یار می خواهم
عشق را بی قرار می خواهم
تا برهنه شوم ز تاریکی
عشق خورشید وار می خواهم
زندگی زندگی به سرشاری
همچو ذات بهار می خواهم
در غم مرگ هرچه تاریکی ست
مرگ را سوگوار می خواهم
تا که عریانیم بپوشاند
مخملی از بهار می خواهم
تا که دریا شوم به سرشاری
یار را در کنار می خواهم
زین همه دوست وارگان یاری
از پس انتظار می خواهم
دلم از رنگ های تیره گرفت
سرخی لاله زار می خواهم
نوشته شده توسط نیلونا در سهشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦ ساعت ۳:۱٩ ب.ظ | لینک ثابت
شوهر من
که شوهر بام های جهان است
هر شب با آسمان آن سوی پنجره ام همخوابه می شود
وصبح
بوی پیاز داغ و اسکادا
وهم اتاقم را منتشر می کند.
شوهر من
که از اسلام
چهار زن صیغه ایش را می داند
و از یهود
پهلوی چپ مرد را
و از مسیح
بکارت عذرا را
برای همه زن های همسایه
و دوستان دوره دبستانم
وهمه همکاران اداره ام
تره خرد می کند
سفره می اندازد
و از زیبایی نگاه و سینه هایشان سخن می گوید !
و هر بار که ته مانده سفره را در سر من می تکاند
می گوید
- باید امسال بهار بچه بیاوری !
نوشته شده توسط نیلونا در پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٤۳ ق.ظ | لینک ثابت
مرگ تجربه ای است
آیا آزادی ؟
مرگ زمزمه ای است
آیا بهار وار ؟
حاشا حاشا
که من در اوج جوانیم
و تنها زمزمه ام " زندگی " است
تجربه ای
به یقین اسارت وار
به یقین برگریز
و حاشا
من جوانم
که تنهای تنها
زندگی را به جان خریده ام
و مرگ را به انتظار نشسته
. ... ...نوشته شده توسط نیلونا در یکشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٦ ساعت ٢:٠٢ ب.ظ | لینک ثابت

پيراهن های بلند
تمام اين زخم های کهنه و نو را
تمام اين تَرک های رُشد و يا مرگ را،
پنهان می کنند...
پيراهن های بلند
تمام مرا
در آستر بی طاقتِ پارچه ای
از زندگی برهنه ام،
می پوشانند...
نوشته شده توسط نیلونا در دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ ساعت ٧:٥٩ ب.ظ | لینک ثابت
نوشته شده توسط نیلونا در پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ ساعت ۱:۱۸ ق.ظ | لینک ثابت

باز به دفتر تنهايي هايم نگاهي تازه مي اندازم ... و من تنها حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم كه شايد روزي بخواني و شايد هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهاي حسرت مي برد... مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش مي كشم... و به ياد تو خواب قاصدك را زير و رو مي كنم و تنها به عمق جاده ي ماه سفر مي كنم . بهترينم حضور تو در همه ي لحظه هاي من اگر چه محسوس نيست اما هميشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس مي كنم و تنها ياد نگاه توست كه خورشيد آرزوهايم را بر فراز آسمان عشق به درخشندگي گوهرهاي ناب محبت مي تاباند ... چشمهاي تو وسعت آسمان حضور را به زندگي من مي بخشد ... نمي خواهم به افسانه ي بي تو بودن فكر كنم... قصه ي عشق من و تو افسانه نيست كه با حقيقت فاصله داشته باشد ... ماجراي ما داستاني واقعي و شيرين است كه پاياني ندارد... مگر با مرگ.... اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم را با دستان گرم مهربانت پاك مي كردي شايد اين بهانه اي بود براي احساس ناب نوازش دستانت بر روي چهره ي خسته و تنهايم.... حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سينه ام سخت بيتابي مي كند و تنها آغوش گرم عشقت درب اين قفس شكسته را باز مي كند و مرغ اسير عشق را در آسمان زندگي من و تو با سرافرازي به پرواز در مي آورد ... و آن گاه .... من زندگي تازه ام را با تو جشن مي گيرم.... زندگي با تو در كنار تو .... با كمال زيباي ...عشق ... آرامش... با تو تنها با تو............
نوشته شده توسط نیلونا در جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦ ساعت ۳:۳٢ ق.ظ | لینک ثابت

سکوت سردو سنگینت خروشانتر ز فریاداست
ولیکن گوشه ای تنها چه جای دادو فریاد است
*******
شنود صحبتت ای یار چه با نجوا چه با فریاد
قرار جان و گرما بخش این تنهایی غمگین است
*******
،ســتاره منی تو چشمک بزن دوباره
دلم بــرای چشـــمات بازم یه آسمـــونه
می شمارم لحظه هارا تا تو برگردی دوباره
هم در آن آغوش گرمت می نشینم تا دوباره
بوسه های گرم و نازت دست های مهربانت
چشمهای مست تو در چشم مست من دوباره
تقدیمی از دوست عزیزم
نوشته شده توسط نیلونا در یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٢٥ ب.ظ | لینک ثابت
وخداجهان را آفریدوپیش از انسان کائنات را....
زمین و زمان، و دردل زمین انسان را....
وخداوند ذره ذره عشقش را در دل انسان گذاشت و این انسان با توانایی بسیار پر رمزورازترین
مخلوقات عالم هستی شد.
شناخت انسانی که از اوست .دل مشغولی انسان دیروز و امروز و هنوز ،
بگذارید این انسان کیست،چیست؟
این سلول های پرتکاپو سرشار از شعور ،که طبیعت در خدمت او ست؟
قدرت انسان تفکر بینایی،شنوایی،اشک،لبخند،شادی یا غم ....کدام یک کمتر از دیگری از بزرگی
خالق بزرگ می گوید :و انسان هوشمند خودنگر و خدانگر شد.
شما در وجود خود سلامت و موفقیت می یابید چقدر آرامش خاطر دارید....مسئول کیست؟
خودتان یا عوامل پیرا مون تان....
لحظه ی در آینه به خود نگاه کن چه می بینی؟انسان خوشبخت،چرا که نه....انسان زاده ی
خوشبختی است.
و از صورت خود به آینه و سیرت خود نگاه کن،آیا خوشبختی را حس می کنی،افکارتان مثبت یا
منفی....
هوا چی. یا آب....پاک است یا آلوده،کارخانه عظیم تن را با چی تغذیه می کنی نکند از خود
بی خبری ....
از احساسات خود با خبری،از روابط عاطفی ،خانوادگی،خشنودی ....آیا با خود و خدای خود در
ارتباط هستی .
خورشید بر شما طلوع میکند،مهتاب به عشق شما می تابد،جهان شما را دوست دارد،آیا شما
خودتان را دوست دارید؟
آیا به نیروی درون خویش واقفید؟....
این عمر گران مایه را چگونه می گذاری با عشق ،عشق اگر نداری، در این عالم هیچ
نداری....
سلامتی یا بیماری،غم یا شادی ،دوستی یا دشمنی،دروغ یا صداقت ،کینه یا بخشش،جنگ یا
صلح ،نفرت یا مهریانی،یاس یا امیدواری،خوشبختی یا بدبختی،بیاد داشته باشید انتخاب با
شماست .ترس،. یا عشق را انتخاب می کنید که هدیه پروردگار است. این عشق به خدارا دریابید،
عشق را در یابید صدایی خوشتر از عشق نیست یادگاری که در دوار خواهد ماند.................
نوشته شده توسط نیلونا در یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٢٠ ب.ظ | لینک ثابت

افسوس که می گذرد باز
این لحظه ها که گاه بر آن می نشینم
و
اینجا شما
ای رهگذران
باز پیدایتان می شود
افسونگر یا دیوانه می خوانید
ما را
فتوا می دهید
نگاه به چشمهایمان
گیسوانمان
لبهای خندانمان
حرام است
در وحشت از صدایمان
انگشت در دهانمان می کنید
روی نوشته هایمان مهر باطل می زنید
بی آنکه بدانید
ما با آب و آتش و خاک و هوا
بر شما پیچیده ایم
و
خدایتان تمامی آسمان را با مادرمان بارور کرد
و
زمین را بدست ما سپرد
تا دخترانمان بر آن آزاد بخوانند
من یک زنم
یک زن
نوشته شده توسط نیلونا در یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ | لینک ثابت

به لبها یم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای نا گفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد،ای موجودخودخواه
بیا بگشا ی درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم آن مرغ،آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه ی پرواز دارم
سرودم ناله شد در سینه ی تنگ
به حسرت ها سر آمدم روزگارم
به لبها یم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیا بگشا ی در تا پر گشایم
به سوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم با بوسه ی شیرینش از تو
تنم با بوی عطر آگینش از تو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با ناله ی خونینش از تو
ولی ای مرد،ای موجودخودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است،تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه است
از این ننگ و گنه یمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوس ها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
بدرو افکن حدیث نام،ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا می بخشد آن یروردگاری
که شاعر را،دلی دیوانه داده
بیا بگشا در تا پر گشایم
به سوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
نوشته شده توسط نیلونا در یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦ ساعت ٩:٠٤ ب.ظ | لینک ثابت
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
آمار سایت
طراح قالب
POWERED BY